
مثلِ باران هاروز نوشت و خاطرات شخصیآفتاب تا غروب به نام خدایکی از دوستان احوال پرسی واز پیگیری هایش گفت برای بانک- حسن تماس واطلاع داد که بالاخره به سالن دیگری منتقل شده که خودش میخواست وکمی آرامش داشت- ناعم احوال پرسی وگفت فردا سری میزند- حسین برای کارهایش تماس گرفت واز نظر دوستش که تازه وکیل شده گفت که در جریان پرونده نبوده و اظهارنظر کرده- نجفی تماس واز پیگیری هایش گفت که شکایت در یک شهری کرده ووکیل گرفته است- به عظیمی نتیجه کارش را گفتم که عملا از من کاری ساخته نیست- یکی از دوستان هم که پیگی...
ادامه مطلب